تبليغاتX
در جستجوی قطعه گمشده

در جستجوی قطعه گمشده

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:29  توسط  ندا علی بیگی  | 

از دکـتر شریعتی

اي خداي بزرگ به من كمك كن

 تا وقتي مي‌خواهم درباره راه رفتن كسي قضاوت كنم،

كمي با كفش‌هاي او راه بروم.

                                                       (دكتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:20  توسط  ندا علی بیگی  | 

برداشت آزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:1  توسط  ندا علی بیگی  | 

آیا خداوند فراموشمان کرده است؟؟؟؟....

 

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند.. پس از

سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد

داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را

پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی

انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته

رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر

بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش

ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی

هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را

پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و

ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.

 

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که

چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت

هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و

او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب

و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.

داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که

ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود

بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از

سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که

هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه

می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟

- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات

دهی.

- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب

حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات

گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی

پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها

دو متر با زمین فاصله داشت....

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌

چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟

یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

خدایا مثل همیشه صدات می زنم

مثل همیشه صدام رو بشنو

مثل همیشه آرامش بخش وجودم باش

مثل خودت که همیشگی هستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:28  توسط  ندا علی بیگی  | 

امروز اولین روز از بقیه عمر ماست...

سلام دوستان عزیزم

ببخشید که دیر شد ولی خدا رو شکر که دوباره نوشتم.

دوست داشتم این طور بنویسم که امروز، اولین روز از

بقیة عمر ماست، پس اگر خود را برای آینده آماده

نسازیم، بزودی متوجه میشیم كه متعلق به گذشته

ایم. اگر به دنبال موفقیت نرویم، خودش به دنبال ما نمی

آید. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه

موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته

باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید .

این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید

هر لحظه تغییر كنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:22  توسط  ندا علی بیگی  | 

نامت چه بود؟ آدم  


 فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
 

 محل تولد؟ بهشت پاک 


 اینک محل سکونت؟ زمین خاک 

 
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است. 

 
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک 

 اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک 

 روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق 

 رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه 

 وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین 

 جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

 شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک 

 شاکی تو؟ خدا 

 نام وکیل؟ آن هم فقط خدا 

 جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه 

 تنها همین؟ همین و بس 

 حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا 

 ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک 

 آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

 چه کس؟ گاهی فقط خدا 

 داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

 ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!! 

 دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا 

 آورده ای سند؟ بلی 

 چه؟دو قطره اشک 

 داری تو ضامنی؟ بلی 

چه کس؟ تنها خدا 

 در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:38  توسط  ندا علی بیگی  | 

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

  چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!   

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت  می گذره!

  چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! 

  چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

     چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

  چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

   چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور
می کنیم!

  چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

   چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

    خنده داره اینطور نیست؟

      دارید می خندید ؟

     دارید فکر می کنید؟

       این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

  آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

     این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:30  توسط  ندا علی بیگی  | 


1086xbc.jpg

برايم دعا كن

چشم های تو گلهای آفتابگردانند

به هر كجا نگاه كنی

خدا آنجاست...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:45  توسط  ندا علی بیگی  | 

در نهان ، به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند ، و

در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.


شاید این است دلیل تنهایی ما ..

دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط  ندا علی بیگی  | 

مسیحا نفسی می آید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:38  توسط  ندا علی بیگی  |